۱۳۸۱ شهریور ۱۳, چهارشنبه

مرد: تو کي هستي؟
زن:من؟
مرد:ما همديگرو مي شناسيم؟
زن:نه لزوما
مرد:اينجا خونه ي توئه؟
زن:نه خونه ي توئه
مرد:شوخي مي کني؟
زن:نه بابا ما خونه ي توييم
مرد:امکان نداره
زن:به هر حال تو بودي که کليد داشتي
مرد:و ما اينجا چه غلطي مي کرديم؟
زن:نمي دونم
مرد:اتفاقي هم افتاد؟
زن:اطو داري؟
مرد:چي؟
زن:پرسيدم اطو داري؟
مرد:مي پرسه اطو داري؟اين ديگه آخرشه.يا اين خله يا من دارم خواب مي بينم.
مرد:خوابم يا بيدار؟
زن:خوابي
مرد:آه..
زن:چيه؟
مرد:سرم..هنوز زنده اي؟
زن:به نظر نمي رسه
مرد:راست مي گي.بين ما اتفاقي هم افتاد؟
زن:تو هيچي يادت نيست؟

داستان خرس پاندا به روايت يک ساکسيفونيست که دوست دختري در فرانکفورت دارد-ماتئي ويسني يک

هیچ نظری موجود نیست: