۱۳۸۱ شهریور ۱۸, دوشنبه

سکوت (۲)

دو نوع سکوت وجود دارد:سکوت با خود و سکوت با ديگران.هردو شکل به طور مساوي رنج مان مي دهد.سکوت با خودمان تحت حاکميت انزجار شديدي است که از بي ارزشي براي روحمان ،گريبان خودمان را فرا گرفته است.
اگر مي خواهيم شکستن با ديگران را بيازماييم بايد ابتدا سکوت با خودمان را بشکنيم.
معمول ترين وسيله براي رها شدن از سکوت ،رفتن نزد روانشناس است.
وقتي مي رويم خود را روانکاوي کنيم به ما مي گويند بايد از نفرت شديد به خودمان پرهيز کنيم.اما براي آزادي مان از اين نفرت ،براي آزادي مان از احساس گناه ،از احساس وحشت، از سکوت،به ما القا مي شود که طبق خواست خود زندگي کنيم.خود را به دست غريزه مان بسپاريم و از لذت ناب مان پيروي کنيم:از زندگي مان انتخاب نابي داشته باشيم.اما انتخاب نابي از زندگي ،به معني زندگي کردن طبق خواست خود نيست:زندگي عليه خواست خود است.براي اينکه هميشه قدرت انتخاب به انسان داده نشده است:انسان نه زمان زادنش را انتخاب کرده ،نه چهره اش را ،نه والدينش را و نه کودکي اش را.انسان ساعت مرگش را هم معمولا انتخاب نمي کند.انسان چاره اي جز پذيرفتن چهره اش ندارد.همان طور که چاره اي جز پذيرفتن سرنوشتش ندارد.تنها انتخابي که براي او مجاز است انتخاب بين خوبي و بدي است.بين درستي و نادرستي،واقعيت و دروغ.
هيچ گاه چون امروز سرنوشت آدميان اين چنين تنگاتنگ به هم متصل نبوده است.چندان که بدبختي هرکس ،بدبختي همه است.سقوط يک نفر سقوط هزاران موجود ديگر را در بر دارد و در عين حال همه از سکوت خفه شده اند و قادر نيستند چند کلمه با هم رد و بدل کنند.
ابزاري که براي رها شدن از سکوت به ما عرضه شده دروغين است.به ما القا مي شود که با خودخواهي در مقابل نااميدي از خود دفاع کنيم.اما خودخواهي هرگز هيج نوميدي را چاره نبوده است.

۱۳۸۱ شهریور ۱۶, شنبه

سکوت (۱)

سکوت را از کودکي پشت ميز،در مقابل والدين مان که با کلماتي کهنه و حزن آلود و سنگين براي مان صحبت مي کردند شروع کرده ايم.ما ساکت بوديم.ساکت بوده ايم،به خاطر اعتراض و از سر خشم.ساکت بوده ايم تا به آنها بفهمانيم که کلمات سنگين آنان ديگر به درد ما نمي خورد.ما کلمات ديگري در کيسه داشتيم.ساکت بوديم،لبريز از اعتماد به کلمات تازه خودمان.آن کلمات تازه را بايد خرج کساني مي کرديم که آنها را مي فهميدند.از سکوتمان سرشار بوديم.اکنون از آن شرمساريم و اندوهگين و کم ارزشي آن را مي فهميم.از آن هرگز رها نشده ايم.
آن کلمات سنگين کهنه که به کار والدين مان مي آمدند،سکه هاي غير رايجند و هيچ کس قبولشان ندارد و کلمات نو را متوجه شديم که ارزشي ندارند و هيچ چيز با آنها نمي شود خريد.به درد برقراري ارتباط نمي خورند.سست و سرد و بي حاصلند.به درد نوشتن کتاب،براي وابسته نگاه داشتن شخص عزيزي به خودمان و نجات يک دوست نمي خورند.
بين من و دنيا شيشه اي است.نوشتن راهي است براي گذر از اين شيشه بي آن که بشکند.

۱۳۸۱ شهریور ۱۴, پنجشنبه

۱۳۸۱ شهریور ۱۳, چهارشنبه

مرد: تو کي هستي؟
زن:من؟
مرد:ما همديگرو مي شناسيم؟
زن:نه لزوما
مرد:اينجا خونه ي توئه؟
زن:نه خونه ي توئه
مرد:شوخي مي کني؟
زن:نه بابا ما خونه ي توييم
مرد:امکان نداره
زن:به هر حال تو بودي که کليد داشتي
مرد:و ما اينجا چه غلطي مي کرديم؟
زن:نمي دونم
مرد:اتفاقي هم افتاد؟
زن:اطو داري؟
مرد:چي؟
زن:پرسيدم اطو داري؟
مرد:مي پرسه اطو داري؟اين ديگه آخرشه.يا اين خله يا من دارم خواب مي بينم.
مرد:خوابم يا بيدار؟
زن:خوابي
مرد:آه..
زن:چيه؟
مرد:سرم..هنوز زنده اي؟
زن:به نظر نمي رسه
مرد:راست مي گي.بين ما اتفاقي هم افتاد؟
زن:تو هيچي يادت نيست؟

داستان خرس پاندا به روايت يک ساکسيفونيست که دوست دختري در فرانکفورت دارد-ماتئي ويسني يک

۱۳۸۱ شهریور ۱۲, سه‌شنبه

براي از دست دادن چيزي بايد اول صاحب آن بود.ما هيچ وقت در اين زندگي صاحب چيزي نيستيم و هيچ وقت چيزي را از دست نمي دهيم.در اين زندگي فقط بايد آواز خواند،بايد با غبار روان هاي عاشق مان از ته گلو ،از ته دل، از ته مغز، از ته قلب ،از ته روح آواز بخوانيم.

۱۳۸۱ شهریور ۱۱, دوشنبه

...آيا به ياد مي آوري چگونه غنچه ها را پيش از آن که بشکفد نوازش مي کردي؟چگونه از چيدن من لذت مي بردي؟چگونه عطر مرا به مشام جان مي نيوشيدي؟و از وجود من تغذيه مي کردي؟بعد ترکم کردي و مرا به بهاي رستگاري روحت فروختي.شگفتا از اين بي وفايي،چه گناهي،اورل عزيز.نه،من به خدايي که زندگي زني را به باد دهد تا روح مردي را رستگار کند ايمان ندارم.


-زندگي کوتاه است-نامه اي به قديس اوگوستين

۱۳۸۱ شهریور ۱۰, یکشنبه



جاي قبرم را انتخاب کرده ام
کجاست؟
از اينجا دور نيست.روي تپه ،کنار يک درخت،لب يک درياچه.خيلي آرام است.براي فکر کردن جاي خوبيه
خيال دارين اونجا هم فکر کنين؟
نه!خيال دارم اونجا بميرم
خنديد.من هم خنديدم
مي آيي ديدنم؟
ديدن؟
بيا حرف بزنيم.مثلا سه شنبه ها.تو هميشه سه شنبه ها مي آيي
ما اهل سه شنبه هستيم
آره اهل سه شنبه.پس مي آيي حرف بزنيم؟
خيلي به سرعت داشت ضعيف مي شد
گفت:منو نگاه کن.مي آيي سر قبرم؟از مشکلاتت برايم مي گي؟
مشکلاتم؟
آره
شما هم جواب مي دين؟
من هر چي بتونم جواب مي دم.مگر تا به حال غير از اين بوده؟
قبرش را مجسم کردم.روي تپه.کنار درياچه.يک تکه زمين سه متري که آنجا دفنش مي کنند.رويش را با خاک مي پوشانند و سنگي رويش مي گذارند.شايد چند هفته ديگه،شايد چند روز ديگه خودم را مي بينم که آنجا تنها نشسته ام.دست روي زانو گذاشته ام و به فضاي خالي خيره شده ام.
گفتم:ولي فرق دارد.من که نمي توانم صداي شما را بشنوم.
آه،صدا..
چشمهايش را بست و با خنده گفت:اصلا مي دوني چيه؟بعد از مردنم،تو حرف بزن
من گوش مي کنم.


-سه شنبه ها با موري

در خواب هستم
فرش سپيدي زير پايم گسترده
اميد کنار من نشسته
سخن از عشق مي گويد

از خواب برمي خيزم
زير پايم فرشي نيست
اميد رفته
عشق را هم با خود برده