۱۳۸۱ خرداد ۲۲, چهارشنبه



“همه را دوست دارم و شاپرکها را نيز “

برف می بارد و کوچه ها و خيابان ها خلوت .
بغضی مرا فرا گرفته و دلم می گريد
به خاطراتم بر می گردم
“آمدی با دست های آکنده از نيلوفر ِقلبی سرشار اميد
زبانت مالامال از عشق برای آشنايي “
با همين زبان حال با ما وداع می کنی ؟
بر می گردم به خاطراتم
خاطراتی به شيرينی يک غم

“شاپرکی آمد و بر گلی نشست .شاپرک تو بودی گل تو بودی ومن تنها نظاره گر اين لحظه شيرين
ياد گذشته ها چقدر دور است .
فارغ از هر امروزی می خنديديم .
مثل باد آمد و رفت و کس نمی گويد که چرا شاپرک ها زود می روند؟

چه شيرين بودند آن خاطره ها-آنها را هم مانند گذشته بر کتاب دلم می نويسم تا برای هميشه با خود داشته باشم .
تو نيز پنجره ها را باز بگذار شايد روزی نسيم آشنايي برای تو پيام آشنايي آورد.

شاپرک عزيز من هميشه با دلی سبز ودستهای آبی رنگ و با نارنجی ترين احساسات به يادت خواهم بود و ترانه ترا با خود خواهم خواند که شايد تو در دوردست پنجره ای را گشوده باشی برای شنيدن آهنگ باران ...
برف هنوز می بارد.

(اينو برای يه شاپرک نوشتم هفت سال پيش .دلم برات تنگ شده شاپرک )



Enamorada:Monica Naranjo


You´re in love- it´s obvious
Not with me and not with us.

Looks like this time it´s serious
If it´s love- go if you must
And i just can´t cry anymore
But i can´t give you up.

All i have is not enough
Someone else has won your love
Mírate estás enamorada.

Part of me but only part
Knows you must obey your heart
You´re in love- estás enamorada.

Some things you- don´t have to say
Somehow you- communicate
It´s a deep dark secret you´ve
Locked away
Can´t escape- the hand of fate
And i just can´t wait any longer
Too much in love .

All i have is not enough
Someone else has won your love
Mírate estás enamorada.

Part of me but only part
Knows you must obey your heart
You´re in love- estás enamorada.

You´re in love- it´s obvious
Looks as though it´s serious
Love can make you delirious
Doubt your faith- and lose your
Trust
You just don´t care anymore
Too much in love .

Ella está enamorada .

All i have is not enough
Someone else has won your love .

Enamorada .

Part of me but only part
Knows you must obey your heart
You´re in love- estás enamorada.

Enamorada.

Ella está enamorada.


نام مرا به شب بسپاريد
تا چلچراغ روشن شب هايتان شوم
نام مرا به کوه
به رود و
به باد
نام مرا به نام نامی انسان
بر هفت شهر عشق بسپاريد

۱۳۸۱ خرداد ۲۱, سه‌شنبه

۱۳۸۱ خرداد ۲۰, دوشنبه

سپيده دمان
آواز پروانه ها را
در خانه ات شنيدم
که هنوز از آن شادم
و يقين دارم
اندوه
ابری است که لبخند آسمان را
از من پنهان می دارد..
به بيابان شدم تو نبودی
به دريا شدم تو نبودی
به جايي شدم غريب
که نه ستاره بود نه ماه
تنها فرزانگانی بودند
که دور حباب آتش و باد
دف می زدند
بی های . هوی
و من در آواز سکوت شان
گم شدم بی سايه و سو ...
ای کاش هميشه واژه ها بيانگر احساسات واقعی آدميان بودند.لحظه هايي هست که انسان يک دنيا گفتني دارد اما هيچ واژه ای توانايي ان را ندارد که واقعيت اين گفتنی ها را بر روی کاغذ آورد...
در سپيده دمان
آفتاب بر خواهد آمد و با خود زندگی جديدی به ارمغان می آورد

۱۳۸۱ خرداد ۱۹, یکشنبه


امروز از اشك خيسم
باز هم خيس و خسته
باز عاشق شده ام
عاشقِ عشقي قديمي
آنقدر نزديك است
كه نفس هايش به لاله هاي گوشم مي خورد
بارها از دستش داده ام و باز به دستش آورده ام
ولي اين بار….ديگر برنخواهد گشت
اين بار كه بدونِ او ديگر نمي توانم
اين بار كه مي دانم عشقم براي هميشه نصيبِ اوست
اكنون كه ديگر هيچ بستر ديگري براي عشقم نمانده است
او ديگر مرا نمي خواهد
مي گويد ديگر نمي شود
مي گويد ديگري هست
و او و ديگري در همين شهر
زير همين آفتاب – كه فكرهايم را مي سوزاند و يادآوري مي كند كه چقدر زنده ام –
دست در دستان يكديگر داده اند
و من نظاره گرم
من والاترين عشق هاي دنيا را داشته ام
لطيف ترين نجواهاي عاشقانه از آن من بوده است
و اكنون ديگر چيزي برايم نمانده است
شايد هر كس سهمي از عشق دارد
سهمي از آن خوشبختيِ بي نظير عاشقي
و من سهم خود را گرفته ام
ديگر عشقي نخواهم داشت
ديگر گوشهايم نجوايي نخواهند شنيد
ديگر اختر عشق براي من افول كرده است
اختر خسته شدن، يگانه بودن، همه چيز بودن
اختر او همچنان تابان است
و نور آن از لابلاي تك تك روزنه هاي تن خسته و شكسته ام به درون مي تابد
ولي اين تلالو از براي من نيست
من از آن سهمي ندارم
اين فقط يادواره تلخي نداشتن اوست
كه بايد هر لحظه – تا ابديت – همراهم باشد
اكنون ديگر نمي توانم حتي به چشم هايش نگاه كنم
چون قول داده ام ديگر از عشقم حرفي و نشاني نباشد
كور خواهم شد
تا به قول خود وفا كرده باشم
چون هيچ نگاهم بدون رد پاي عشق او نخواهد بود
هيچ مژه ام خشك و بي نصيب از دلباختگي اشك هاي عاشقم نخواهد بود
اي كاش باران های تو مي توانستند كمكي باشند
اي كاش كسي بود، دوستي، عزيزي كه دستانم را بگيرد
و نجوا كند كه اين نيز بگذرد…..




خاطره ها باز آمده اند
هجوم آنها مرا به ياد می آورد
تازگی باران و گريه ما را
هر دو با هم بودن را تازه آموخته بوديم
ولی جدايي ما را
به برگ پاييزی مبدل ساخت ...
دل که می گيرد
باران می بارد
نغمه ای غمگين از دور دست ها به گوش مي رسد غمگين بسيار غمگين
گفته بودی يکی از همين شبها وقتی که دلم گرفته و هوای سفر به دوردستها را داشته باشم مرا به هشت سالگی ات خواهی برد , به لالايي های شبانه ات
گفته بودی بايستی عجله کنيم که شايد ستاره ای به ما برسد.

در مه فرو می رويم دست در دست هم
برای چيدن خوشه ای ستاره
می گويند برای سهمی از ستاره ها داشتن بايد پاک بود و ما باز می گرديم بی يک ستاره

دل که مي گيرد باران می بارد
چشمانت را که از اشک جاری شده پنهان نکن
ما پاک خواهيم شد
ما باز خواهيم گشت
ما ستاره ای خواهيم چيد
ما ستاره ای خواهيم چيد ...
Moving Past

I was going to say goodnight
But then it was day

I was going to say goodbye
Then you asked me to stay

I had so much i was going to say
Then you looked me that way

I decided i should go
It was better this way

I knew everything you wanted to say
You needed us to part this way

It was early down
We both should be gone

Maybe we'll meet another day
Maybe then i can stay