۱۳۸۱ دی ۲۵, چهارشنبه

مرد و ساحلش

جايي دور افتاده بود بين آبي دريا و سبزي جنگل با ساحلي که نزديک ترين دوستش مردي نويسنده بود.مردي که به اين نقطه آمده بود تا داستاني را بنويسد.
هر روز صبح که از خواب پا مي شد چشمانش را براي دقايقي باز نمي کرد.بعد کم کم چشمان دريا رنگش را باز مي کرد.اول سبزي درخت ها را مي ديد ،آسمان را که اکثر وقت ها ابري بود ولي خوب بعضي وقت ها از وسط ابرهاي سياه هم مي شد يک ذره آسمان آبي رنگ را هم ديد.اگر مرد يک ذره سرش را بالا مي برد مي توانست ساحل را هم ببيند.موج ها و دريا را هم.
مرد عادت داشت هر روز صبح پس از بيدار شدن از خواب به ساحل برود.
ساعت ها مي نشست و به دريا خيره مي شد.او هميشه مي گفت تصميم گرفته داستانش را در اين ساحل و جلوي دريا بنويسد.
مرد هر روز از صبح تا غروب جلوي ساحل مي نشست و خيره مي ماند.انگار منتظر بود از ته دريا خبرهايي بياورند.ساحل معيادگاهي براي او بود.او منتظر پيغامي بود که دريا برايش از آن دور دورها قرار بود بياورد.

....

هیچ نظری موجود نیست: