۱۳۸۸ مرداد ۱۹, دوشنبه

اشتباه

شنا بلد نبود. در آب غرق شد. وقتی جسدش را از آب گرفتند دو شیار عمیق بر کتف هایش خودنمایی می کرد. او یک فرشته بود که بال هایش را از دست داده بود.
-کاش تعقیبش نمی کردیم!
ماموران پلیس اشتباه کرده بودند.
گزارش: او نه جاسوسی بود نه اجنبی. پرونده ی او را مختومه اعلام می کنیم.

۱۳۸۸ مرداد ۱۳, سه‌شنبه

Nada

Sometimes a bitter taste
A foul smell, a strange
Light, a discordant tone
A disinterested touch
Come to our five senses
Like fixed realities
And they seem to us to be
The unsuspected truth

۱۳۸۸ مرداد ۱۰, شنبه

...

حق گویی یک نوع مرض است.مثل خوب بودن.چون جمعیت بشری نمی تواند این مرض را معالجه کند این است که این مریض مردود واقع شده است.حال اگر من بخواهم خوب باشم لازم است چشم هایم را ببندم ،هرچه بگویند اطاعت کنم،تا خیال کنند مرده ام.

۱۳۸۸ مرداد ۹, جمعه

۱۳۸۸ مرداد ۸, پنجشنبه

...

ای آن که نمی شناختمت
ای آن که مرا نمی شناختی
به یاد آر
هرچه بود آن روز را به یاد آر
از یاد مبر

۱۳۸۸ مرداد ۶, سه‌شنبه

۱۳۸۸ مرداد ۵, دوشنبه

درس اكونومى

يه نفر اصفهانى به‌ش گفتند: "مگر تو اكونومى‌ بلد نيسى بكنى؟" اين خيلى خراج بود، گفت: "نه." گفت: "بيا بريم مسكو، اونجا يه مدرسه اكونومى‌هست، اونجا درس اكونومى‌ ياد بگير." اصفهانيه آمد رفت مسكو اكونومى‌ياد بگيره.

وارد مسكو شد، پرسيد: "مدرسه اكونومى‌ كجاست؟" نشونش دادند، رفت، وارد مدرسه شد و ديد يه‌نفر پشت ميز داره چيز مى‌نويسه. سلام كرد، يارو به اون جواب سلام داد اما سرش به نوشتن مشغول بود. اصفهانيه هرچى با اين احوالپرسى كرد و حرف زد اين تند تند جوابشو مى‌داد و چيزشو مى‌نوشت. اصفهانيه گفت: "شما چطور هم حرف مى‌زنى هم چيز مى‌نويسى؟" معلم جواب داد كه اين خودش درس اكونومى‌است كه انسون موقع حرف زدن از كار بازنمونه. بعد معلم جوراباشو از پاش در آورد، كف پاشو خاروند، جورابشو پاش كرد. اصفهانيه پرسيد: "چرا همچى كردى؟" گفت: "اين‌هم درس اكونومى ‌است. اگر پا بخاره با ناخون بخارونى، جوراب نازك مى‌شه." نيم ساعتى كه گذشت اصفهانيه پاشد تمبونشو كند، در كپلشو خاروند. معلم گفت: "چكار كردى، چرا تمبانتو كندی؟" گف:"كپلم مى‌خاريد. اگه مى‌خاروندم، تمبونم نازك مى‌شد، زود پاره مى‌شد. كندم و خاروندم كه پاره نشه." معلم گفت: "شما از من اكونومى‌ بيشتر خوندى، لازم نيست برو!"

۱۳۸۸ مرداد ۲, جمعه

خسته ام از این کویر

خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر
آسمان بی هدف ، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه ، بیدهای سر به زیر
ای نظاره ی شگفت ، ای نگاه ناگهان !
ای هماره در نظر ، ای هنوز بی نظیر !
آیه آیه ات صریح ، سوره سوره ات فصیح !
مثل خطی از هبوط ، مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان ، مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی ، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب ، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم ، با تو در همین مسیر !
از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر !
این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها
این منم در این طرف ، پشت میله ها اسیر
دست خسته ی مرا ، مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر !