۱۳۸۹ تیر ۱۷, پنجشنبه

چيزى نمانده

چيزى نمانده
ماه
ميان سكوت فرو مى‌ميرد
 آسمان از ستاره تهى مى‌شود
چيزى نمانده
تو از خواب برخيزى
پرده پنجره رنگ ببازد
كوچه پر شود از گام و صدا و سايه
چيزى نمانده
سرم را كف دستم بگذارم...

چه بنويسم؟
چيزى نمانده از تو جدا شوم و
دلم پوكه فشنگى گردد
شليك‌شده

۱ نظر:

ناشناس گفت...

ما به این نوشته ها بندیم... سالهاست میاییم بلکه یه چیزی که حرف دلمون ِ بخونیم و حالی کنیم و ... چند قیقه ای بریم از این خراب آباد...
مارو زیاد چشم انتظار نذار