۱۳۸۸ تیر ۲۰, شنبه

در گل فروشى

مردى به گل فروشى مى رود
و گل مى خرد
دختر گل فروش گل را مى پيچد
مرد دست در جيب مى كند
تا پول درآورد
و به گل فروش دهد
اما در همان وقت
ناگهان
دست بر قلبش مى گذارد
و به زمين مى افتد
همين كه مى افتد
سكه اى به زمين مى غلتد
و بعد گل به زمين مى افتد
هم زمان با مرد
هم زمان با پول
دختر گل فروش برجا مى ماند
با سكه اى كه بر زمين مى غلتد
با گلى كه تباه مى شود
با مردى كه جان مى دهد
قطعا اين ماجرا خيلى غم انگيز است
و دختر گل فروش
بايد كارى كند
ولى نمى داند چه كند
نمى داند
از كجا شروع كند
كارهاى زيادى مى شود كرد
با مردى كه جان مى دهد
با گلى كه تباه مى شود
با سكه اى كه بر زمين مى غلتد
و باز نمى ايستد ار غلتيدن