۱۳۸۵ دی ۲۷, چهارشنبه

مهمان داشت

نام اصلی اش ابر بود
توجه کسی را جلب نمی کرد
اما نمی بارید
شامگاهان که به سر وقتش رفتم
هنوز در خانه بود
مهمان داشت
صدای آواز مهمان به کوچه هم می رسید
دلم می خواست به مهمان چاقوی تیزی
تعارف کنم
تا بر قلب من فرود آورد
تا مرا از این روز و شب مجهول در خوشبختی و شوربختی
رها کند
مهمان فقط آواز می خواند
از پنجره اتاق را نگاه کردم
مهمان نشسته بود
فارغ از رفت و آمد عابران،آلبوم را ورق می زد
و سیب روی میز را گاز می زد
دو سه بار به شیشه پنجره با انگشتانم ضربه زدم
مهمان فقط مرا نگاه کرد
سیب به پایان بود،سیب دیگری را
مهمان آماده خوردن بود
تا شب که از پنجره نگاه کردم
مهمان سیب و سیب ها و سپس پرتقال
را گاز زد
مهمان قصد نداشت خانه را
ترک کند
نامش دیگر ابر نبود

احمدرضا احمدی
ساعت 10 صبح بود

۱۳۸۵ مهر ۱, شنبه

گفته بودم می آيد از ابتدای رفتن تو
آن کس که می داند جز با من تنها می ماند
و می داند که جايش در اين خلوت ،پهلوی اين درد
و اين دوستت دارم چقدر خالی است

۱۳۸۵ تیر ۳۱, شنبه

عشقت را چه می کنی؟

اگر دوستم داشته باشد منتظرم می ماند

خسته می شوی

خسته خواهم شد

گرسنه می مانی

می دانم

ممکن است بمیری

برای مردن آماده ام

پس می روی؟

باید بروم!

۱۳۸۴ بهمن ۲۴, دوشنبه

حوصله آدمیزاد

من فکر می کنم
تو می گویی
و دیوارهای دیو
حوصله ی آدمیزاد ندارند
من گوش می کنم
تو نمی آیی

چشم که می بندم
تو می آیی
تو می گویی
تو می خوانی
من حرف می زنم
تو دور می شوی
و اتاق
روز می شود تاریک

من راه می روم
تو می مانی
و من
تو
حوصله آدمیزاد نداریم

۱۳۸۴ تیر ۳۱, جمعه

من چشم تو می شوم
من خستگی تو را تاب می آورم
مرا با خود ببر

گريه های شبانه من تمامی ندارد
می بارم در شبانه های بی تو
می بارم در بغض های بی تو
می بارم در اين بارش بی ترانه

گريه نکن
بگذار من گريه کنم
اشک های مرا پايانی نيست .
امروز هم باران نباريد ...

۱۳۸۴ تیر ۱, چهارشنبه

زن پنجره را گشود
باد با هجومی ،موهايش را ،چون دو پرنده ،بر شانه اش نشاند
پنجره را بست
دو پرنده بر روی ميز بودند،خيره در او
سزش را پايين اورد
در ميانشان جا داد و آرام گريست
هنگامي که به او گفتم قلبم را مي شکني، خنديد و گفت حرف احمقانه نزن،قلب يک ماهيچه است و نمي شکند و فقط اگر بدوي درد مي گيرد